مازند قوطی

.
سه شنبه 23 مرداد 1397.
تاریخ شمسی :
الثلاثاء 3 ذو الحجة 1439.
تاریخ قمری :
Aug 14 2018.
تاریخ میلادی :

شاهرخ ظهیری، بنیانگذار مهرام و پدر صنایع غذایی ایران‎

شاهرخ ظهیری که او را به واسطه بیش از نیم قرن تلاش وکارآفرینی،پدر صنایع غذایی نام نهاده اند، در سال 1309 در ملایربه دنیا آمد.پدرش ملایری بود ومادر،تهرانی وشاهرخ نخستین ثمره زندگی آنها محسوب می شد. پدرش تجارت پیشه کرده بود وفرش به این شهر وآن شهر می برد اما روزگار به کام نبود وبازار به کسادی گرایید به این ترتیب ظهیری وخانواده اش ملایر را ترک کردند وبه تهران کوچیدند. دست برقضا، خانواده مادری شاهرخ ظهیری هم تاجر بودند و با بازرگانان روس، مبادله می کردند.  شاهرخ ظهیری، دوران دبستان و دبیرستان را در قم گذراند. شغل پدر، خانواده را پس از دو سال زندگی در تهران به قم کوچاند. ظهیری، دوران دبیرستان را در رشته ادبی و در دبیرستان حکیم نظامی قم به پایان رساند. پس از آن در رشته حقوق دانشگاه تهران به ادامه تحصیل پرداخت. ظهیری البته در کنار تحصیلات دبیرستانی، مدتی هم به تحصیلات حوزوی مشغول بود و با مسائل فقهی آشنایی داشت که همین عامل در گرایش او به رشته حقوق دانشگاه تهران موثر بود.

شاهرخ ظهیری، اولین شغل خود را در حرفه معلمی دبستان تجربه کرد. ظهیری، سال دوم تحصیل در دانشکده حقوق را می گذراند که از اداره فرهنگ قم درخواست انتقال به تهران را داد. اما به جای انتقال به تهران به شهرستان کرج منتقل و در یکی از دبیرستان های کرج به تدریس تاریخ و ادبیات مشغول شد. اما تمام دغدغه شاهرخ ظهیری جوان در معلمی خلاصه نمی شد. او کارآفرینی را در اندیشه خود می پروراند، در حالی که تحقق چنین آرزویی از مسیر کارمندی دولت و حرفه معلمی نمی گذشت. بنابراین در سال 1337 ضمن تدریس در دبیرستانی به نام سد کرج در تهران، صبح ها در فروشگاه مرکزی کارخانه پارچه بافی درخشان یزد با حقوق ماهانه 350 تومان مشغول به کار شد. او در آن زمان موفق شده بود برای تدریس به دبیرستان های تهران منتقل شود.

 عزم و اراده شاهرخ ظهیری، راه را برای موفقیت او هموارتر کرد. کارفرمای او وضع مالی مساعدی پیدا کرد و تصمیم گرفت فعالیت خود را به حوزه های دیگری هم گسترش دهد. بنابراین شرکتی به نام شرکت ماشین های فلاحتی تاسیس و نمایندگی ماشین های کشاورزی نظیر تراکتور و کمباین را از شرکت آستین انگلیس گرفت و همزمان موفق به اخذ نمایندگی اتومبیل های بی ام و از آلمان غربی آن زمان شد. محل شرکت جدید در جاده قدیم شمیران، شریعتی امروز بود. در آن زمان، که مقارن بود با سال 1332 و دوران پس از کودتای 28 مرداد، ظهیری به دستور هراتی از فروشگاه کارخانه درخشان یزد به شرکت ماشین های فلاحتی منتقل و مسوولیت گشایش اعتبارات اسنادی امور گمرکی و ترخیص خودروها و ماشین آلات وارداتی از گمرک خرمشهر را به دست گرفت.  پیشرفت کاری شاهرخ ظهیری رفته رفته او را به وزنه ای کارآمد در فضای کسب و کار آن زمان تبدیل کرده بود تا آنجا که شاهرخ ظهیری برای ادامه فعالیت راهی شرکت ایران و غرب شد. پس از مدتی کوتاه که شاهرخ ظهیری در شرکت ایران و غرب به فعالیت مشغول شد، به مدیرعاملی یکی از شرکت های تابعه آن به نام شرکت مهکشت رسید که در کار واردات ماشین آلات کشاورزی بود. این شرکت زیرمجموعه شرکت هایی بود که زیر عنوان گروه ماه به صورت هلدینگ کار می کردند. شاهرخ ظهیری در آن مقطع علاوه بر مدیرعاملی شرکت مهکشت، مدیر فروش شرکت ایران و غرب نیز بود. به توصیه صراف زاده و شرکا ظهیری برای راه اندازی یک شرکت صنایع غذایی ترغیب شد.

در آن زمان صنایع غذایی در ایران از محدوده تولید کمپوت و رب گوجه فرنگی و تولیدات فله ای دیگری چون خیارشور و ترشی فراتر نمی رفت. محصولات آمریکایی و اروپایی نیز بازار ایران را در دست داشتند. ظهیری به دلیل توجه روزافزون مصرف کنندگان به محصولات کنسرو شده به این سمت رفت و مقدمات تاسیس شرکت مهرام را فراهم کرد. سال 1349 بود و ظهیری اولین دفتر شرکت مهرام را در پاساژ سلامت واقع در خیابان سعدی جنوبی راه اندازی کرد. رقبای بزرگی نیز در دور و اطراف مهرام در آن زمان وجود داشتند. قبلاشرکت کنسروسازی یک و یک در دشت مرغاب استان فارس احداث شده بود. چند ماه پس از راه افتادن مهرام، شرکت کنسروسازی چین چین خراسان فعالیت خود را شروع کرد. با این حال، ظهیری از میان محصولات کنسروی و غذایی، تولید سس را انتخاب کرد. ایده تولید سس مهرام البته به پیشنهاد باجناق شاهرخ ظهیری بازمی گردد. ظهیری خود در این باره می گوید: "در آن زمان باجناق من با یک ایرانی دیگر در بورسیه معروف صنایع غذایی کرافت (Kraft Foods) آمریکا که محصولاتش به تمام دنیا صادر می شد، کارآموزی کرده بودند. آنها بعد از بازگشت به ایران به من پیشنهاد کردند که یک کارخانه تولید سس راه اندازی کنیم. قبول کردم و به وزارت صنایع رفتم و مجوز احداث یک کارخانه تولید سس را در شهر صنعتی البرز قزوین گرفتم."

استاندارد کرافت آمریکا، شرایط ویژه ای را برای تولید سس تعریف می کرد. شرایطی که در ایران آن زمان دست و پای شاهرخ ظهیری را برای تولید سس مهرام بسته بود. براساس این استاندارد، درصد اسید سس تولیدی باید پایین تر از سرکه های معمولی می بود. بنابراین تولید محصول سس مهرام به سرکه مرغوب و استاندارد نیاز داشت، در حالی که آن نوع سرکه در بازار آن موقع پیدا نمی شد. پس ظهیری باید راه چاره ای برای تولید سس مهرام می اندیشید. در آن زمان کارخانه تولید سرکه وردا در تهران فعالیت داشت که متعلق به شهرام پهلوی نیا، پسر اشرف پهلوی بود. این کارخانه قادر بود سرکه استاندارد مورد نیاز شاهرخ ظهیری را تامین کند. ظهیری برای خرید این کارخانه وارد مذاکره شد و در نهایت توانست وردا را به مبلغ 30 میلیون تومان از شهرام پهلوی نیا خریداری کند. با خرید کارخانه وردا، مهرام وارد مرحله تولید شد. ظهیری بلافاصله دو خط تولیدی یکی از انگلیس و دیگری از آلمان در مهرام به راه انداخت. کارخانه سرکه وردا را هم با ماشین آلاتی که از آلمان وارد کرد بازسازی نمود. در شروع کار، شرکت مهرام برای تولید هفت نوع سس، یعنی سس مایونز، سس فرانسوی، سس هزار جزیره، سس ایتالیایی، سس ساندویچ و سس ماهی و کچاپ برنامه ریزی کرده بود. ظرفیت رسمی تولید کارخانه نیز در آن زمان 2 تا 3 تن معادل 100 کارتن بود. اما جا انداختن فرهنگ مصرف سس مهرام در میان ایرانیان آن زمان برای ظهیری و تیم او به مراتب سخت تر از راه اندازی کارخانه بود. مردم آن زمان تاکنون چنین محصول غذایی را نه چشیده و نه حتی دیده بودند. بنابراین ظهیری دست به ابتکاری جالب زد.

 

 

 

 

 

 

مهم ترین کاری که برای فروش محصولات مهرام باید انجام می شد، ایجاد اشتهای کاذب نسبت به آن محصولات در میان مردم بود. دستیابی به آن هدف نیز نیازمند پیاده کردن یک سلسله تاکتیک های روانی بود که ظهیری درباره آن چنین توضیح می دهد: "روزها کارمان این بود که کامیون های پخش محصولات مهرام را به پیچ شمیران می فرستادیم. بلافاصله افراد آموزش دیده ای را نیز به عنوان مشتری به مغازه های پیچ شمیران می فرستادیم و هرکدام انواعی از محصولات مهرام را خریداری می کردند. مغازه دار هم که می دید برای محصولات ما آن همه مشتری پیدا شده، رفته رفته میل بیشتری به خرید از ما پیدا می کرد. به این ترتیب فروش محصولات مهرام در مدت کوتاهی رونق گرفت." کارخانه مهرام، در ابتدای انقلاب اسلامی با مشکلاتی مواجه شد. اما با شکستن اعتصاب ها، کارگران به واحدهای تولید بازگشتند و فعالیت مهرام نیز از سر گرفته شد. شروع جنگ تحمیلی نیز بر تولید مهرام اثر گذاشت که از آن جمله می توان به واردات مواد اولیه و بسته بندی محصولات مهرام اشاره کرد. اما مزایایی نیز در دامان مهرام گذاشت چراکه با بسته شدن درهای مملکت به روی ورود کالاهای مشابه خارجی، محصولات مهرام در کشور جای خود را باز کرد.

    داستان صادرات محصولات مهرام به آمریکا نیز شنیدنی است. در آن زمان، ایران به زیر تیغ تحریم ایالات متحده رفته بود. اما ظهیری موفق شده بود محصولات مهرام را به آمریکا صادر کند. او در این باره می گوید: "ما ناچار بودیم محصولات خود را از طریق دوبی به آمریکا صادر کنیم. محموله صادراتی ما 15 روزه با کشتی از دوبی به آمریکا می رسید. یکی از حامیان ما در آن زمان آقای نهاوندیان معاونت وزارت بازرگانی سابق و رئیس فعلی اتاق بازرگانی ایران بود که ما را تشویق می کرد به هر مقدار که شده محصولات مهرام را به آمریکا و کانادا صادر کنیم. محموله های صادراتی مهرام در بندر لس آنجلس در غرب آمریکا از کشتی تخلیه و از آنجا میان فروشگاه های معتبر آمریکا توزیع می شد و مشتریان پروپاقرصی هم داشت."

    پس از خاتمه جنگ تحمیلی، مشکلات اقتصادی به گونه ای دیگر بر سر جامعه صنعتی ایران خراب شد. بانک مرکزی در آن زمان اعتبارات شرکت های خصوصی را تا 50 درصد کاهش داد و به این ترتیب واحدهای تولیدی بخش خصوصی برای خرید و تامین مواد اولیه با مشکل مواجه شدند. شرکت مهرام نیز که تا پیش از این در قالب سهامی خاص فعالیت می کرد به ناچار به سهامی عام تبدیل شد و با ورود 50 درصد سرمایه شرکت به بورس جان تازه ای گرفت. شاهرخ ظهیری در آن زمان بود که دیگر توان اداره مهرام را در خود ندید. بالارفتن سن و بیماری قلبی او باعث شد از مدیریت مهرام کناره گیری کند. با این حال پایگاه دیگری برای ادامه فعالیت ظهیری فراهم بود. او در زمان اداره مهرام همکاری مستمری با اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران داشت و همزمان با برگزاری اولین دوره انتخابات اتاق به عضویت هیات نمایندگان پارلمان بخش خصوصی درآمده بود. ظهیری بیش از 30 سال است که عضو اتاق بازرگانی تهران است و طی دو دوره اخیر در سمت عضو هیات رئیسه اتاق تهران و به عنوان خزانه دار اتاق تهران مشغول به فعالیت است.

برای شهروندانی که نزدیک به سه دهه محصولات غذایی مهرام را مصرف می کنند جالب است بدانند که بنیانگذار این کارخانه غذایی چه کسی بوده است.شاید برایشان جذاب باشد که بدانند چه کسی با فرستادن شاخه گل و کارت تبریک در روز تولد فروشندگان محصولات مهرام سعی در شناخت محصولات کارخانه اش در بین مارک ها و برند های مختلف داشت. شاید بعد از گذشت چندین سال برایتان جالب باشد که چه کسی با خرید کارخانه سرکه از پسر پهلوی اولین سس را وارد سفره های ایرانی ها کرد.آن زمان که هنوز طریق مصرفش را نمی دانستیم. مردی که با گذشت بیش از نیم قرن از فعالیتش در عرصه اقتصاد روزی 12 ساعت با انرژی کار می کند و هنوز هم مثل روزهای جوانی اش از بیکاری نفرت دارد.شاهرخ ظهیری که این روزها هیچ گونه فعالیت اقتصادی ندارد، تنها دلمشغولی اش، حضور در هیات نمایندگان اتاق بازرگانی وصنایع ومعادن تهران است.

 

نظرات (0) کلیک ها: 2274

نظام شگفت‌انگیز مدیریت آب به شیوه سنتی در تاریخ ایران

در سرزمینی مانند ایران که بخش بزرگی از آن را مناطق نیمه‌خشک و خشک فرا گرفته است، تأمین آب از دیرباز، یک دغدغه مهم ساکنان آن بوده است. از همین‌رو در تعالیم دینی ایرانیان پیش از اسلام به‌ویژه آیین زردتشتی و نیز در کتاب دینی وندیداد، تأمین آب و زیر کشت‌بردن زمین‌های خشک به کمک آب‌های جاری و زیرزمینی، کاری مهم و پسندیده به‌شمار می‌آمده است. همچنین رویاندن گیاه، کاشتن درخت و آبادکردن سرزمین نیز سفارش شده است. آب در ایران همواره نماد روشنایی و پاکی بوده است.

دستیابی به آب و انتقال آن به زمین‌ها و دشت‌های پیرامون، به دلیل کمبود آب‌های سطحی، کاری سترگ بوده زیرا با ساماندهی منابع آب و ایجاد نظام آب‌یاری می‌توانسته‌اند فرآورده‌های زراعی و باغی تولید کنند. مراکز تمدنی اساسا در کناره‌های رودخانه‌ها و نهرهای جدا شده از آنها یا در همسایگی چشمه‌ها و کاریزها قرار داشته‌اند. این مسأله درباره سرزمین ایران به خوبی در تاریخ دیده می‌شود. ایرانیان اما آن‌جا که با کم‌آبی و در برخی مناطق نبود آب، رویاروی شده‌اند، به روش‌های مصنوعی برای مدیریت آب روی آورده‌اند. قنات از روش‌های دیرینه و باصرفه استخراج آب‌های زیرزمینی در تاریخ ایران است که آب را به سطح زمین هدایت می‌کند. استاد جواد صفی‌نژاد، جغرافیدان و مردم‌شناس، دهه‌ها در زمینه منابع آب و مدیریت آنها در تاریخ ایران مطالعه، پژوهش و تالیف کرده است. این پژوهشگر برجسته، زاده ١٣٠٨ خورشیدی پس از ورود به عرصه جغرافیا و تاریخ به‌سال ١٣٣٢ که تحصیلات خود را در دانشگاه تهران آغاز کرد، مدتی را به همکاری پژوهشی در موسسه شرق‌شناسی دانشگاه مونیخ پرداخت. صفی‌نژاد تاکنون مقاله‌ها، طرح‌های پژوهشی و کتاب‌هایی گوناگون در این حوزه منتشر ساخته است. «نظام‌های سنتی آبیاری در ایران» و«بنه» از آن جمله‌اند. او همچنین کتاب‌هایی چون «المسالک و الممالک» و «حدود العالم من المشرق الی المغرب» را نیز در کارنامه خود دارد. جواد صفی‌نژاد، مطالعاتی گسترده‌ در نظام‌های آبیاری در ایران انجام داده که بخشی مهم از آنها از پژوهش‌های میدانی و بررسی قنات‌ها در میان ایلات، عشایر و روستاییان به دست آمده است. این پژوهشگر برجسته که به‌گونه‌ای غیررسمی «پدر قنات ایران» نام گرفته است، مقنیان را مهندسانی می‌داند که آب را با زیباترین و بهترین دانش‌های کهن ایرانی از دل زمین بیرون کشیده‌اند. به همین دلیل پیشنهاد کرده است که واژه «آب‌آور» جایگزین واژه «مقنی» شود. شهروند در گفت و گو با استاد صفی‌نژاد نظام مدیریت آب در ایران را به بحث و بررسی گذاشته است.

 جناب صفی‌نژاد! باتوجه‌به وضع نامناسب جوی ایران از لحاظ بارش و نیز مشکل کمبود آب، ایرانیان در جریان تاریخ، چگونه با این مشکل دست‌وپنجه نرم کرده‌اند؟ همچنین چه تدابیری برای این وضع داشته‌اند؟

در حدود ‌سال ١٣٤٠ خورشیدی، زمانی‌که مرحوم دکتر حسن گنجی مسئول بخش هواشناسی بود، نقشه‌ای به نام نقشه باران تهیه می‌شد. از روی این نقشه، متوجه چگونگی پراکندگی بارش باران در ایران شدم. براساس داده‌های آماری آن زمان متوسط باران ٣٠٠میلی‌متر بود. کمی پیش از آن روی روستای طالب‌آباد در پیرامون تهران مونوگرافی انجام دادم و در آن‌جا با نظام جمعی «بنه» آشنا شدم. با تطبیق این دو فهمیدم میان میزان بارندگی با ایجاد این بنه‌ها در روستاها ارتباطی وجود دارد که براساس آن می‌توان مناطق بنه‌دار را تعیین کرد. مرز این بنه‌ها با خط باران٣٠٠ میلی‌متر مطابقت داشت. این مسأله جالب بود زیرا بنه، خط باران و تقسیم‌بندی سازمان هواشناسی نمی‌شناسد. این نشان می‌دهد مردم ایران باتوجه‌به شرایط آب منطقه خود، چگونه امور خود را مدیریت می‌کردند. دهقانان هوشمند ما با اعتقاداتی مثل فرشته باران که دانه‌های باران را می‌شناسد، آب را مدیریت می‌کردند. بنه یعنی واحد زراعی که دارای زیربنایی است به نام پنج عامل آب، بذر، زمین، گاوشخم و نیروی انسانی. این پنج عامل کشت را به راه می‌اندازد. مهم‌ترین مسأله در این میانه چگونگی تقسیم آب بود. به نظر می‌رسد که این بنه‌ها هزار سال پیشینه دارند.

در واقع رابطه‌ای مستقیم میان بارش باران و نظام بنه‌ها وجود داشته است؟

بله، دقیقا! با مطالعه درون بنه‌ها متوجه شدم، به نسبت تراکم باران در جاهایی که کم‌باران‌تر بوده نظام بنه‌داری و نظام آبیاری آنان پیچیده‌تر می‌شده و در نتیجه قوانین آب و جیره‌بندی آن سخت و دقیق بوده است. نظامی دقیق با سرآب‌یار در مناطق خشک وجود دارد؛ آنان در تقسیم آب میان ساکنان به اندازه‌ای دقت دارند که حتی یک دقیقه هم پس و پیش نمی‌شود. زندگی آدم‌ها در طول تاریخ به آب بستگی داشته و به تناسب حجم آبی که در منطقه بوده، جمعیت پیرامون آن گرد می‌آمده است. تعداد ساکنان یک منطقه با میزان آب، رابطه‌ای مستقیم داشته است. ایرانیان به‌ویژه در یزد و طبس بر اثر بی‌آبی قنات را ابداع کردند. هنگامی‌که با هدف ثبت تاریخ شفاهی با مقنی‌ها گفت‌وگو می‌کردم، می‌گفتند یکی از سلاطین محلی خراسان به نام طاهرآب‌شناس به دیوها دستور داد زمین را سوراخ کنند و آب را از مناطق پرآب به مناطق کم‌آب برسانند.

این طاهر آب‌شناس درواقع همان عبدالله طاهر، از حکمرانان طاهریان است که دستور تالیف کتاب «قنی» را داد؟

بله، دقیقا! البته این افسانه است؛ می‌دانیم پادشاهی که دستور داد یکی از ملوک سده‌های نخستین اسلامی است. این شخص مقنیان را گرد آورد و دستور داد کتابی تالیف کنند که قنی نام گرفت. آن کتاب در حوزه قواعد تقسیم آب بود.

باتوجه‌به این محدودیت‌ها، شیوه تقسیم آب در میان مردم روستاها چگونه بوده است؟

تقسیم‌بندی آب در روستاها براساس «مدار گردش آب» بود؛ فاصله میان دونوبت آب‌دهی را مدار گردش آب می‌گفتند. مثلا مدار گردش آب یک روستا هفت شبانه‌روز بود. البته گاه پیش می‌آمد که مدار گردش آب چندین روستای اطراف هم متفاوت می‌شد، این تقسیم‌بندی از جمعیت اولیه یک روستا برگرفته بود. روستایی که نسبت جمعیت اولیه با حجم آب آن کمتر بوده مدار گردش آب آن کوتاه‌تر می‌شد، مثلا شش شبانه‌روز. در برخی روستاها که جمعیت اولیه آن نسبت به میزان آب موجود بیشتر بود اما مدار گردش آب تا ١٤ شبانه‌روز می‌رسید. برای مصرف خانگی نیز یک روز را درنظر می‌گرفتند. اگر فرض کنیم مدار گردش آب ١٠ شبانه‌روز بود، یک روز اضافه به‌عنوان روز استفاده همگانی تعیین می‌کردند. روستاییان، آب را در آن روز برای نظافت، حمام، آبیاری باغچه و شستن لباس به کار می‌گرفتند. آب‌انبار‌های عمومی و نیز حمام روستا در این روز باید پر می‌شد. مالک روستا همواره یک آب‌انبار عمومی برای مردم روستا می‌ساخت. شکل دیگری از تقسیم آب، «خرده‌مالکی» بود. یعنی اگر مدار گردش آب هفت شبانه‌روز بود باز هم هریک از این روزها، درون خود تقسیماتی جزیی‌تر داشتند. هر یک از خانوارها می‌توانست مثلا سه ساعت در روز آب داشته باشد. به این شیوه خرده‌مالکی می‌گفتند. کسی‌که بر جیره‌بندی نظارت می‌کرد آب‌یار نام داشت. سرآب‌یار بر مجموعه آب‌یارها نظارت می‌کرد.

پس در روستاها عملا آب در دست مالک بود، اما نیروی اجرایی آن مردم بودند.

بله! درواقع مهم‌ترین بخش کار که اجرا بود به دست مردم روستا اما زیر نظر مالک انجام می‌شد. در روستاها عملا آب در دست مالک روستا قرار داشت. او با ساختن آب‌انبارهای همگانی، مصرف خانگی روستاییان را تأمین می‌کرد. قواعد توزیع آن همان‌گونه که گفتم برای هر مکان متفاوت بود. آب کشاورزی نیز با کار دسته‌جمعی مردم که به آن بنه می‌گفتند، به سمت زمین‌های کشاورزی هدایت می‌شد. بخش کشاورزی بدین ترتیب با وجود آب کم‌رونق داشت. حفر قنات از آن‌جا که زمانبر‌ و‌ پرهزینه بود، تنها از عهده مالکان برمی‌آمد. بنابراین مقنیان، میرآب‌ها، سرآب‌دارها و همه کسانی‌که در حفر قنات فعالیت می‌کردند عملا زیرنظر مالکان بودند که آنان نیز به حکومت مرکزی باید پاسخ می‌‌دادند.

وضعیت تقسیم و توزیع آب، در شهرها متفاوت بود؟ به‌ویژه که مردم شهر، تنها برای مصرف خانگی به آب نیاز داشتند، نه کشاورزی.

وضعیت توزیع آب در شهرها، محله به محله فرق می‌کرد. آب، هر شب به یک محل تعلق داشت که براساس روزهای هفته، آب منطقه به یکی از محله‌ها سرازیر می‌شد. عرضه آب آشامیدنی در شهرها، از آبی که مصرف خانگی داشت و در آب‌انبارها ریخته و نگهداری می‌شد، متفاوت بود. آب آشامیدنی را آب‌ خوردن و آبی را که در آب‌انبار ذخیره می‌شد آب ریختن می‌گفتند. آب‌آشامیدنی در تهران البته گاهی به «آب‌شاه» هم مشهور بود. آب‌شاه، آب قناتی بود که در پشت محله توپخانه قرار داشت؛ مدیریت آن در دست دربار بود به همین دلیل به آن آب‌شاه می‌گفتند و آبی بسیار تمیز و زلال داشت. دولت این آب را به میرآب‌ها می‌داد، آنها به محله‌ها می‌آوردند و به قیمت ٣٠شاهی می‌فروختند. آبی که به آب‌انبار می‌ریختند، از راه جوی‌هایی که در وسط کوچه می‌کشیدند به آب‌انبارها می‌رسید. به‌کسانی‌که آب را توزیع می‌کردند میرآب می‌گفتند. میرآب‌ها شبانه صدا می‌زدند و همه را خبر می‌کردند که بدانند آب در جوی‌ها روان می‌شود. آب‌های شبانه از آن‌رو که تمیزتر بود بیشتر طرفدار داشت به همین دلیل عموما شب‌ها آب‌انبارها را پر می‌کردند.

پس آب‌انبارها نقشی حیاتی در زندگی شهرنشینان برعهده داشتند. اگر آب‌انباری خراب می‌شد چه رخ می‌داد؟

آب‌انبار اگر گاهی خراب یا سوراخ می‌شد و تعمیر نیاز داشت، آن را پر نمی‌کردند زیرا آب هدر می‌شد یعنی به اعماق زمین فرومی‌رفت. ساکنان خانه‌ای که آب‌انبارش خراب بود، در آن مدت از آب‌انبارهای همسایه بهره می‌گرفتند یا با سطل و کوزه از جاها و محله‌های دیگر آب به خانه می‌آوردند. اینان البته کاری بسیار سخت داشتند.

در فصل تابستان آب آب‌انبارها سرد بود؟ چگونه آن را خنک می‌کردند؟

یخ‌فروش‌ها در فصل تابستان یخ می‌فروختند؛ آنها داد می‌زدند یخ بلوری! یخ‌فروش‌ها در زمستان در زمین گودی آب می‌ریختند که در شب‌های سرد زمستان یخ می‌بست. یخ آن را سپس می‌شکستند و در زیرزمین می‌ریختند. اندازه‌ای زیاد از حجم یخ‌ها را با «جگن‌ها» جدا می‌کردند. جگن‌ها نوعی پوشال بود که از آب‌شدن و ریختن یخ‌ها جلوگیری می‌کرد. هر یخچال می‌توانست دو یا سه ماه یخ آن محله را در تابستان تأمین کند. برای آن‌که همه یخ‌ها با هم از بین نرود، یخ‌فروش‌ها با هم قرار می‌گذاشتند که با نظمی ویژه و به ترتیب یخچال‌ها را باز کنند؛ این کار هم گونه‌ای هماهنگی نیاز داشت که مردم، خود، آن را اداره می‌کردند. نظام یخ‌گیری نیز افزون‌بر اداره خود آب اهمیت داشت. همه این تشکیلات تا ‌سال ١٣٤٠ خورشیدی وجود داشت. اکنون هم حتی خود مکان یخچال‌ها در برخی منطقه‌ها هنوز هست ولی دیگر از آنها استفاده نمی‌شود.

آب لوله‌کشی در شهرها چه زمانی رواج یافت؟ این کار ابتدا از طریق حکومت صورت گرفت؟

بله! حکومت پس از گسترش تهران و البته طرح مسائل بهداشتی، به این مسأله توجه کرد. تا‌ سال ١٣٣٤ وضع اینگونه بود. لوله‌کشی عمومی آب که در عصر پهلوی دوم انجام شد، این نظام بر هم خورد، آب‌انبارها خشک و به انباری تبدیل شدند. در این دوران ابتدا یک لوله عمومی به سر کوچه‌ها کشیده شد. همه با سطل به آن‌جا می‌رفتند و آب موردنیاز خود را به خانه می‌بردند. پیش از آن‌که به تک‌تک خانه‌ها لوله‌کشی شود، این آب هزینه‌ای دربرنداشت، یعنی پولی بابت آن گرفته نمی‌شد. البته با شروع لوله‌کشی آب، کار میرآب‌ها و سقاها یا یخ‌شکن‌ها که آب و یخ می‌فروختند کساد شد و اینها ناراضی شدند ولی بعد با آسان‌شدن کارها این اعتراض گسترش نیافت. بدین ترتیب کارهایی دیگر مثل پرکردن آب آب‌انبارها را برعهده گرفتند و حق‌حساب دریافت می‌کردند. دولت و شهرداری از این‌پس بر تقسیم آب بر محله‌ها نظارت می‌کردند.

منبع: ایانا

نظرات (0) کلیک ها: 4313

مرتضي سلطانی، بنیانگذار گروه صنعتی و پژوهشی زر و خالق برند معتبر زرماکارون

مرتضي سلطانی، بنیانگذار گروه صنعتی و پژوهشی زر و خالق برندهای معتبری چون زر ماکارون است.

خلاقیت: مرتضی سلطانی یکی از نمونه های مثالی مردان خودساخته این سرزمین است و البته، خطه مرکزی ایران زمین در طول تاریخ، فرزندان بزرگ و خودساخته مرتضی سلطانی زرمعروفی را معرفی کرده که از آن جمله می توان به بزرگانی چون امبیرکبیر، پرفسور حسابی و دکتر قریب و دیگر بزرگان این سرزمین اشاره کرد.
او سختی های فراوانی کشید اما در دامن پاک مادری پرورش یافت که در دل آن رنج طاقت سوز، انسانی مستقل و متکی به نفس را پرورد که پله های ترقی را یکی یکی طی کرد و به موفقیت رسید.

حالا او از آن سال های رنج و صد البته فروغ نگاه مهربان و نجیب مادر یاد می کند و بعد به جایی در بیست سال بعد می رسد که او صاحب یک برند بزرگ معروفی شده است و به پاس آن رنج ها، به نام مادرش در زادگاهش بیمارستانی می سازد.
این گفت و گو مروری است بر زندگی نامه و دیدگاه های مرتضی سلطانی، که به «سیمرغ صنعت ایران» مشهور است. مردی با اندیشه ای که انسان را به انسانیت می شناسد، به فضیلت ارج می نهد، آدمیت را در انسانیت می داند و رو به سوی افق های جهانی دارد.
سلطانی، بنیانگذار گروه صنعتی و پژوهشی زر و خالق برندهای معتبری چون زر ماکارون… است اما معتقد است که هرچه هست، هنوز کمترین است. از کودکی شان شروع کردیم تا وقتی تلاش آن جوان کم سن، بعد از سال ها زحمت، تحصیل و کار بی وقفه به ثمر نشست و مرتضی سلطانی توانست اولین گام خود را در مسیر آنچه که می خواست با موفقیت بردارد. راهی که با تاسیس کارخانه های ماشین سازی، قالب سازی، نورد لوله سرد، آرد و ماکارونی کماکان ادامه دارد.
مرتضی سلطانی، امروز، یک کارآفرین مطرح، یک صنعتگر موفق، یک صادرکننده نمونه و یک مدیر برتر است. او متواضعانه خود را سرباز صنعت سرزمینش می داند.
مرتضی سلطانی چشمانی الماس گونه، بشاش و نافذ دارد که از عمق نگاهش، صلابت و ایستادگی را می توان نظاره کرد. به دیدارش رفتیم تا بدانیم داستان فرهیختگی این الماس چگونه بوده و او از کجا آمده و چگونه به اینجا رسیده است؟

*جناب آقای سلطانی. می خواهیم داستان زندگی و موفقیت شما را بررسی کنیم و چه بهتر که از همان ابتدا شروع کنیم. شما متولد چه سالی هستید و زمان کودکی تان چگونه است؟

من در سال 1340 به دنیا آمدم. مادرم، همسر دوم پدر بود. پدر از همسری دیگر 8 فرزند اشت و مادرم که بعد از فوت همسر اول به ناچار با پدر ازدواج کرده بود، باید بار زندگی و تربیت 3 فرزند یتیم دیگرش را هم به دوش می کشید. آغاز کودکی من، در محرومیت از حداقل های زندگی سپری شد. اما این تنها مشکل نبود، تقدیر، محبت واقعی پدر را نیز از من سلب کرد و حتی مرا مجبور ساخت در همان دوره کودکی، زمانی را از مهر مادری دور باشم. سرما، تنهایی، گرسنگی و بی محبتی، تمام چیزهایی بودند که در آن دوران، همراه من بودند…»

*خیلی از مردان بزرگی که بعدا پله های ترقی را طی کردند، در شرایط سخت بودند. شما هم با این شرایط سخت که در کودکی داشتید، توانستید به موفقیت امروزتان دست پیدا کنید.

من هم با افتخار تمام از روزهای سیاهی که پشت سر گذاشته ام یاد می کنم چون معتقدم اگر بتوان در چنین شرایط سختی، شرافت و عزت نفس را حفظ کرده و با تازیانه های بی رحم زندگی، خود را برای آینده ای درخشان آماده کرد، پس می توان آن دوران را با احساس افتخار یاد کرد.
من کودک دل شکسته و تنهایی بودم که برای زنده ماندن تلاش می کردم. تلاشی سخت و طاقت فرسا… روزهای پنجشنبه و جمعه به گورستان می رفتم تا شاید با شستن قبرها، اندک درآمدی به دست آورم و کمک خرجی برای مادر باشم با پای برهنه در خاک و گل می دویدم و با سطلی پر از آب در دستم، سنگ قبرها را می شستم…
آب از روی سنگ تا روی خاک های جلوی پایم سر ریز شد. گل لای انگشتان پایم لغزید و چشم به دستان پیرمردی داشتم که آرام آرام، سنگ قبر عزیز از دست رفته اش را نوازش می کرد. منتظر بودم پولم را بدهد تا بروم و قبر دیگری را بشویم.
چشمان آن پیرمرد به پاهایم دوخته شد… و من پاهایم را محکم تر در خاک فرو کردم… و او با تاسفی عمیق، زمزمه کرد: وای بر من، وای بر ما… آن مرد مهربان مرا با خود برد و کفشی پلاستیکی برایم خرید. هدیه ای ارزشمند برای کودکی تنها، … این کفش ها هنوز از بهترین خاطرات و ارزشمندترین دارایی های من هستند.

*بسیار تاثیرگذار بود. گویا کودکی شما سرشار از تمامی ملالت هایی است که شاید بتوان آنها را فقط در داستان ها و کتاب ها جست و جو کرد. درست مثل داستان ها. پر از تلخی و رنج.

بله. البته در آن سن و سال من هم دنیایی از آرزوهای قشنگ داشتم، مثل آرزوی همه بچه های هم سن و سال خودم، هرچند متفاوت از آنها زندگی می گذراندم. البته آسمان زندگی من بی فروغ نبود چشمان مادری مهربان، چون ستارگان تابنده، شب های تاریک مرا روشن می کرد و بارقه های امید را در دلم زنده نگه می داشت. در دنیای واقعی چیزی جز فقر و سرما در کنارم نبود و هیچ کجا، آغوش گرمی به استقبالم نمی آمد، اما همیشه در کنارم مادری بود که به من درس «آدم بودن» را عاشقانه می آموخت…

*مادرتان هم که رنج مضاعف می کشید. با سه فرزند همسر مردی شده بود که هشت فرزند دیگر داشت و شرایط زندگی تان هم که سخت بود.

بله. شرایط زندگی سخت بود و مادر من، نمونه یک زن مظلوم و نجیب ایرانی بود. او زنی روستایی بود که با مناعت طبع و پاکیزگی فکر و روان خود، من را برای درست زندگی کردن و آدم بودن راهنمایی می کرد. مادر هرچند سواد نداشت، اما به دانش آموختن بچه هایش توجه زیادی داشت و برای موفقیت فرزندانش با تمام توان خود در برابر سختی های زندگی ایستادگی کرد و بالاخره موفق شد مرا در سن 7 سالگی به مدرسه بفرستد. هرچند این کارش باعث تشدید تمامی مشکلات روزافزون زندگی مان شد اما این زن فداکار و نجیب برای بهروزی من، این ایثار را به جان پذیرا شد. مادر همیشه در حال کار بود تا بتواند بچه هایش را با عزت نفس و سالم بزرگ کند.

*خیلی از مادران برای موفقیت فرزندان خود فداکاری می کنند ولی مادر شما روایتگر و نمونه زیباترین بخش های مهر مادری بود.

همین طور است. با همه این سختی ها زندگی با مناعت و مهر مادرم گذشت و البته همه سختی اش در نبود نان و سرپناه نبود. یاد گرفته بودم آنها را تحمل کنم. یاد گرفته بودم با کار مداوم تکه نا نی داشته باشم، لباسی که بشود فقط سرما را با آن تاب آورد و اتاقکی تا خستگی هایم را فرو نشانم. اما با نگاه ها، حرف ها، کنایه ها و بی محبتی ها چه باید می کردم؟ ولی باز این مادر بود که مرهمی برای دل شکسته کودکش بود.

*آیا این مادر مهربان و فداکار سال های بعد شاهد موفقیت های شما بود؟

مادر در سال 1384 با مرگ خود مرا تنها گذاشت. او پشت گرمی روزها و شب هایم در جاده پر فراز و نشیب زندگی ام بود. اما امروز خوشحالم که خداوند این توفیق را به من داد که توانستم بعد از آن سال های سخت و جانکاه، چند صباحی را برای آن مادر نمونه، آسایشی فراهم کنم.
هرچند که دیدن موفقیت های من او را بیش از هر خبری دیگر، خوشحال می کرد. اگر موفقیتی دارم، حاصل فداکاری های آن زن شایسته است که برای تحصیل من از جان مایه گذاشت. به یمن تمام ایثارهای او و به حول و قوه الهی، بیمارستانی در زادگاه آن بانوی بزرگوار احداث کرده ام که در راه خدمت به محرومان باشد. آن بیمارستان به یادبود مادرم، «مرحومه ام لیلا امینی» نام گذاری شده است. تمام افتخار و ارزش هایم در آن 7 سال اول زندگی ام است و این واقعیتی است که همیشه به آن مفتخر خواهم ماند.»
اولین کار صنعتی

*آنها که شما را از نزدیک می شناسند می دانند پشتکار تمام زندگی شما را تشکیل می داد، خستگی برایتان معنایی نداشت، هدفی بزرگ و انگیزه ای قوی داشتید و تنها معنی زندگی شما در تلاش و سخت کوشی خلاصه می شد و در گفت و گویی گفته اید در دوران نوجوانی هم ابایی نداشتید که با واکس زدن کفش مردم، درآمدی حلال به دست آورید.

کالسکه ای داشتم با واکس های رنگارنگ و مشتری هایی که براقی کفش شان را به دستان من می سپردند. همیشه از خواندن سرگذشت آدم هایی که با ایجاد اشتغال به نوعی در چرخیدن چرخ صنعت و تولید این کشور سهم داشتند، لذت می بردم. داستان زندگی کسانی را خوانده بودم که توانسته بودند با همت عالی خویش، منشاء تحولات بزرگی در کشور باشند. من با الهام از آنان، می خواستم روزی هم چون آنها، در صنعت سرزمینم تاثیرگذار باشم و در خود توان آن را می دیدم…
درسی که از آن پیرمرد گرفتم

*از کی کسب و کار جدی تر را شروع کردید؟

در ابتدای جوانی، اولین تجربه خود را در کسب و کار جدی به دست آوردم و مشغول فرش فروشی شدم اما فرش فروشی آنی نبود که بتواند روح پرخروش مرا راضی کند. می خواستم وارد فضای تولید و صنعت بشوم. به اتفاق چند دوست، واحد تراشکاری ای را راه اندازی کردیم و این اولین تجربه به من می آموزاند که برای موفقیتی بیشتر باید به کار گروهی اعتماد کرد. در آن روزها با گروهی آشنا شدم که پیمانکاری پوشش سوله را انجام می دادند. در این کار وارد شدم اما سوالی مهم، ذهن کنجکاو مرا به خود درگیر ساخته بود.. سوال من این بود: «ما چه چیزی را پوشش می دهیم؟»… پیدا کردن پاسخ به این سوال زندگی مرا تغییر داد… در جست و جوی پاسخ، به سوله رسیدم و تلاش کردم فن آوری آن را بیاموزم و در نهایت به خود گفتم: «پوشش را ول کن، به سراغ سوله سازی برو…»

*آیا این امکان را داشتید که این کار را انجام دهید و وارد این کار شوید؟

راحت نبود چون من یک جوان کم سن و بی تجربه بودم و بنابراین دنبال این بودم که ببینم چگونه می توانم این کار را آغاز کنم. به همین خاطر، به همراه چند دوست، تمام توان خود را جمع کردیم و برای دریافت موافقت اصولی به اداره صنایع اراک رفتیم…
سال 59 بود، هنوز قم بخشی از استان تهران به شمار می رفت. به تصور اینکه نمی توان در حریم 120 کیلومتری تهران، کارگاهی احداث کرد، زمینی را در مامونیه زرند ساوه مهیا کردیم، بعد به سراغ گرفتن موافقت اصولی رفتم…

*مسوولان وقت به شما که یک جوان کم تجربه بودید، اجازه می دادند؟

مدیرکل صنایع استان مرکزی به جدیت با درخواست سوله سازی من مخالفت کرد… هرچه تلاش کردم راه به جایی نبردم. شش ماه گذشت و مایوس رو به تهران گذاشتم. عنایات الهی بار دیگر مرا مورد لطف خود قرار داد. در بین راه تصمیم گرفتم به دوستانم، آن خبر ناگوار را بدهم. پس به اولین دفتر مخابراتی که رسیدم، توقف کردم… آنجا روستایی بود به نام ابراهیم آباد در نزدیکی سه راه سلفچگان. تلفن خراب بود و می باید معطل می ماندم… پیرمرد مسوول آن، زمانی که تب و تاب مرا دید، پرسید: چه شده است که اینگونه بی تابی؟ و من ماجرای شش ماه دوندگی بی حاصل را تعریف کردم و آن مرد هم داستان ابراهیم آباد و تلاش 30 ساله ابراهیم نامی برای احداث قنات را تعریف کرد و گفت که چگونه آن مرد موفق شده است… و من درسی دیگر آموختم… هیچگاه برای رسیدن به هدفی که به آن ایمان دارم، مایوس نشوم. حتی اگر مجبور باشم 30 سال تلاش کنم.
قطعا ملاقات من با آن پیرمرد، موهبتی الهی بود… بلافاصله برگشتم و با انگیزه ای مضاعف چنان کارم را پیگیری کردم تا بالاخره موافقت اصولی تاسیس کارخانه سوله سازی را دریافت کردم…
صنعت فضیلت مدار و انسان محورمرتضی سلطانی


*شما یک کارآفرین و صنعت گر با سابقه هستید. از نظر شما، کشور ما چه ظرفیت هایی برای پیشرفت دارد و چگونه می توان به اعتلای این کشور کمک کرد؟

ایران دارای مزیت های فراوان و منحصر به فردی است که در صورت توجه دقیق، مدیریت صحیح و اعتماد به توان و دانش ایرانی، این قابلیت وجود دارد که توان بالقوه به بالفعل تبدیل شده و تا جایی پیش رود که این سرزمین به عنوان یکی از بزرگترین کشورهای تولیدکننده به ویژه در صنعت غذا به شمار آید.
کشور ما، از زمین های مستعد فراوان همراه با آب و هوای مساعد برای تولید انواع محصولات پایه در کشاورزی و صنایع غذایی برخوردار است. در عین حال نیروهای انسانی جوان، متعهد، با انگیزه و دانش محوری دارد که دسترسی کاملی به دانش روز و فن آوری های نوین در حوزه دارند. از سوی دیگر به دلیل موقعیت استراتژیک ایران در مسیر ترانزیت جهانی، در اختیار داشتن خطوط ساحلی زیاد به آب های آزاد در خلیج فارس و دریای عمان، داشتن خطوط ریلی سراسری که قادر به پیوند کشورهای شمالی و CIS به شاهراه های تجارت جهانی است، این سرزمین را در وضعیتی آرمانی قرار داده است.
این در شرایطی است که در صورت توجه بیش از پیش به این مزیت ها و هدایت سرمایه های کشور به ویژه در بخش خصوصی می توان ضمن افزایش تولید داخل غذا و تامین نیازهای بازار داخلی گسترده، پا به عرصه های جهانی گذاشت و هم در جهت تحقق توسعه پایدار عمل کرد و هم باعث افزایش رفاه داخلی شد.

*براساس این توانایی ها و امکانات، اصول فعالیت های مجموعه صنعتی و تولیدی شما چیست؟

ما محورهای اساسی فعالیت مجموعه صنعتی و تولیدی خود را بر اصول «مزیت شناسی»، «کار تیمی»، «تولید صادرات محور»، «جوان گرایی»، «دانش محوری» و «خرد جمعی» استوار کرده ایم و با اعتماد به نفس نیروی انسانی در کسب و کار فضیلت مدار انسان محور، تاکیدی دوچندان داریم، از این رو با اعتماد به مدیران و کارشناسان ایرانی، مدیریت را از مالکیت جدا کرده ایم و خوشبختانه و به حول و قوه الهی، نتیجه مبارک این اعتماد، ظهور برندهای معتبری چون زر ماکارون است.
از دیدگاه اینجانب، یک کسب و کار موفق و یک صنعت پویا و تحول خواه، همواره رو به توسعه است بدین جهت با بهره گیری از مزیت های این سرزمین و با تاکید بر محورهای اساسی مدیریت گروه گام بلندی را در تحقق برنامه هایمان برداشته ایم و آن احداث بزرگترین مجتمع فرآوری عمیق غلات در کشور با ظرفیت 4 میلیون تن در سال همراه با تولید ده ها محصول مختلف و متنوع بر پایه غلات است. مهمترین نقطه قوت این مجموعه جدید، تماس مستقیم با شبکه ریلی سراسری است که قادر است ضمن کاهش قیمت تمام شده، سرعت انتقال و ورود به بازارهای صادراتی را برای محصولات آن فراهم شد.
بینش انسان محورانه گروه باعث شده تا که به منظور تربیت نیروهای انسانی مجرب و دانش بنیان، مرکز آموزش عالی علمی و کاربردی نیز در جوار واحدهای صنعتی آن تاسیس شود که با جذب 200 نفر دانشجو کار خود را در سال تحصیلی 90-89 آغاز کرده است که بی شک با اتمام مراحل آموزش ایشان، نیروهای تازه نفس، آموزش دیده و کارای بیشتری به جامعه صنعت غذای کشور تزریق خواهند شد.
سرمایه یک نهاد تولیدی، پول نیست

*آنچه از صحبت های شما متوجه شدم این است که خیلی به کار گروهی در صنعت عشق می ورزید و تولید را تجلی کار گروهی می پندارید. درست است؟

بله در طول سی سال خدمت در صنعت این سرزمین، همواره بر این باور بدم که تولید خوب، عبادت ا ست. یک تولیدکننده خوب باید در کنار تولید محصولات کامل و باکیفیت که اساسا ماموریت فطری و ذاتی وی تلقی شده و استمرار حیاتش به این مولفه بستگی دارد، برنامه تولید خود را چنان تنظیم کند که امکان دسترسی دائمی تمامی لایه های اجتماعی نیازمند به آن محصول مهیا باشد. نگاه صرفا سودنگرانه به فرآیند تولید در صنعت؛ نگاهی یک سونگرانه است. در این عرصه، تولید و فروش محصولات غذایی تنها یک داد و ستد ساده به شمار نمی روند. بلکه نتیجه فعالیت توام صنعتی و تجاری تولیدکنندگان، در گستره ای فراگیر به خانه یکایک شهروندان نفوذ می کند و در عمق وجود آنها رخنه می نماید. پس در صنعت، توجه به اخلاقیات و پای بندی به اصول اخلاقی و انسانی، در خور توجه زیادی است.
معتقدم یک صنعتگر باید در گام نخست یک مدیر باتدبیر باشد. مدیری که بتواند فضای کاری را بشناسد، نیازهای جامعه را درک کند، توانایی راهبری و هدایت داشته باشد و از همه مهم تر بتواند خصوصیات و شرایط کار گروهی را درک کرده و به آن پایبند باشند. کار در صنعت به هیچ وجه حرفه ای انفرادی و فردمحورانه نیست.
مدیر تولیدی، با تکیه بر اصول حاکم بر تحقیق و توسعه، روندی دائمی در افزایش کارایی و بهره وری را با استفاده از منابع مالی، انسانی و مواد اولیه به کار می بندد و محصول خود را ارایه می کند.
یک صنعتگر موفق باید یک مدیر یک رهبر و یک هماهنگ کننده قوی باشد. به نظر من نیروی کار متخصص در سرزمین ما کم نیست. ولی این صنعتگر است که باید بتواند به آنها اعتماد کند.
جوانان بسیاری داریم که تحصیلات دانشگاهی دارند. از دیدگاه تئوری آموزش دیده اند، اما نتوانسته اند دانش خود را با تجربه عملی درآمیخته و مجرب شوند. من از بدو ورودم به صنعت تلاش کردم این فرصت را برای جوانان علاقه مند و آماده برای فعالیت همه جانبه، فراهم کنم. زیرا خود من هم روزی جوان بودم و اگر اعتمادی به من نمی شد، قطعا امکان بروز توانایی را هم به دست نمی آوردم.
من معتقدم، کارخانه نباید فقط بارانداز جرم باشد، باید فضایی باشد که فکر و اندیشه هم در آن وارد شده، به روی کار بیاید و زنده تر شود. جرم و کلا، به خودی خود ارزش ندارند. اما در صورت عجین شدن آن باویایی ذهن و علم، تجلی می یابند و ارزش آنها دوصد افزون می گردد. برخلاف تصور، سرمایه یک نهاد تولیدی، پول نیست. ماشین آلات هم حداکثر 10 درصد سهم دارند. اما مهم ترین سرمایه، وجود گروهی از جوانان مشتاق است که با مدیریتی خوب، تعهد و همت والا، کارآفرینی را آغاز می کنند.

*امروزه در اغلب صنایع داخلی به خصوص در صنایع غذایی ایران، رقابت سختی وجود دارد. نظر شما درباره این رقابت و تاثیر آن بر تولید داخلی چیست؟

بنده به وجود این رقابت اعتقاد دارم و آن را سرچشمه تمام پیروزی ها می دانم. اساسا وجود یک یا چند رقیب باعث خواهد شد نهاد صنعتی و تولیدی کار خود را بهتر انجام دهد. رقیب توانمند، معلم واقعی است، او راهنمای قوی است که انگیزه های زیادی را برای تولیدکننده به وجود می آورد.
با وجود رقیب است که ارکان تحقیق و توسعه تقویت می شود، کیفیت بالاتر می رود و در نهایت حقوق مصرف کننده رعایت می شود. در هر نوع فعالیت تولیدی و خدماتی، وجود رقابت یک عامل مهم کلیدی در پیشبرد و ارتقای سطح کیفی و کمی خدمات تلقی می شود. از این نظر، رقیب دیگر عنصر اخلال گر در بقاء سازمانی نیست. بلکه به عنوان یک نیروی محرک بسیار قدرتمند و راهنمای صادق، سبب می شود، ضمن خودیابی و بازیابی سایر رقبا، نحوه و کیفیت ارایه محصول و خدمات به صورت دائمی مورد بازبینی و مهندسی مجدد قرار گیرد.»

*یکی دیگر از موارد مهم در تولید و باز هم به خصوص در منابع غذایی که با سلامتی مصرف کنندگان نسبت مستقیم دارد، بحث حقوق مصرف کننده است. نظر شما در این باره چیست؟

اگر قرار باشد تولیدی انجام گیرد و اگر قرار باشد عبادتی صورت پذیرد، پس چگونه می توان به رضایت مصرف کننده، تمایلی نداشت؟ اساس مفهوم تولید، مقدس است. از این رو که تولیدکننده به جای ورود به چرخه اقتصادی غیرمولد، با ایجاد گردش اقتصادی مولد و پویا، ضمن تامین بخشی از نیازهای جامعه، ارزش افزوده ای را برای کشور فراهم می آورد. ارمغانی که تمامی آحاد جامعه را دربر می گیرد.
پس به طور فطری، جامعه در برابر تولید، حقوقی دارد که صرفا این حقوق منوط به گروه مشتری نخواهد بود. هریک از صاحبان صنعت، در برابر جامعه مکلفند هم به مشتری مستقیم احترام بگذارند و او را در انتخابی آگاهانه و هوشمندانه یاری داده و هم اعتبار و ارزش جامعه را افزایش دهند. بدین لحاظ رعایت حقوق مصرف کننده ایمان می خواهد؛ ایمانی واقعی و نهادینه شده».

 

منبع: سایت طرح وایده های برتر

نظرات (0) کلیک ها: 2069

غوغای جایزه در صنایع غذایی؛ از بیسکویت شانسی تا چای محسن

سردبیر به محض ورود من به تحریریه، به شوخی و جدی گفت: آقای یحیی خان امیری، بالاخره گزارش‌های شما خواننده پیدا کرده یعنی ما فهمیدیم یک نفر از خوانندگان «اقتصاد سبز» مشتاق مطالعه گزارش‌های شماست، سوژه هم داده، گفته بنیانگذار بیسکویت‌های «شانسی» بوده و اولین کسی است که به خریداران بیسکویت‌های خودش جایزه می‌داده، به نام «شانسی» هم معروف بوده.
با هیجان گفتم: حاج محمدعلی جهرمی است و در خیابان بوذرجمهری کارخانه داشته؟ نگاهی به یادداشت روی میزش انداخت و با لبخند گفت:
آفرین پسر، اسمش را خوب به خاطر داری، درسته، اسمش همینه، اتفاقا سراغ شما را هم گرفت و گفته گزارش‌های «اقتصاد سبز» را می‌خواند، به‌خصوص درباره گزارش‌های این شماره که درباره نگهداری مواد غذایی از گذشته‌های دور بوده و حتی گفته عکسی که چاپ کردیم آب‌انبار سیداسماعیل در خیابان سیروس بوده که قبل از انقلاب موزه و رستوران شده بود، اسم صاحب آب‌انبار را هم گفته که این یکی را ننوشتم.
با خوشحالی گفتم: آقای مهندس، اسم و آدرسش را به من بدهید بروم سراغش با او مصاحبه کنم، این مرد، مرد مبتکری بوده.
آقای مهندس گفت: اسمش را که خودت گفتی و درست هم هست اما آدرسی به من نداده، حالا خودش را بازنشسته کرده و در «جُفره» بوشهر زندگی می‌کند و جنابعالی می‌توانید تلفنی با ایشان حرف بزنید.

 

بعد از لحظه‌ای مکث گفت: فکر می‌کنم بدنیست سوژه گزارش شما برای این شماره «اقتصاد سبز»، همین موضوع جایزه دادن محصولات غذایی باشد، «دلپذیر» و «چای محسن»، بنرهایی در بزرگراه‌های تهران نصب کرده و خبر از جایزه‌های چند میلیونی داده‌اند، هرکس از محصولات دلپذیر خریداری کند به قید قرعه 20 میلیون تومان جایزه می‌گیرد، من حالا تلفنش را به شما می‌دهم، با ایشان صحبت کنید و بروید روی سوژه جایزه‌ها کار کنید، اینطور که این آقا می‌گفته از گذشته‌های دور، بعضی از تولیدکنندگان برای تشویق مشتری‌های خود جایزه می‌دادند.
گفتم: آقای مهندس، ملاقات و مصاحبه با این مرد برای مجله ما مناسب است، ارزش دارد هزینه کنیم و من بروم بوشهر  با او مصاحبه کنم و ماجرای بیسکویت‌های «شانسی» را از زبان خود او بنویسم.
با لبخند مهربانی گفت: قبوله، جنابعالی که غیر از خرج‌تراشی کاری برای ما نمی‌کنید...

ساعت مچی، جایزه بزرگ «شانسی»

اواسط دهه 20 بیسکویت شانسی محبوبیت داشت و پُرمشتری بود، به‌خصوص در شهرستان‌ها، در میادین و بازارها و جاهایی که تردد زیاد بود، بسته‌های بیسکویت «شانسی» که روی مقوای آن با نقش و نگار زرد و قرمز تند چشم‌نوازی می‌کرد، فروشنده داد می‌زد:
بدو بیا، بیا شانسی بخر و یک ساعت مچی جایزه بگیر.
معمولا جلوی بساط این شانسی‌فروش‌ها شلوغ بود، زن و مرد، کوچک و بزرگ 3 قران می‌دادند و یک شانسی می‌خریدند، در آن را باز می‌کردند و در ردیف اول بیسکویت‌ها یک ورقه سفید به چشم می‌خورد که روی آن جایزه با حروف چاپی درشت به چشم می‌خورد، ساعت مچی بزرگ‌ترین جایزه خریداران بیسکویت «شانسی» بود، ساعت مچی آن روزها خیلی اهمیت داشت، چیزی در ردیف ماشین‌های بنز و بی.ام.و این روزها، اما این شانس نصیب همه خریداران نمی‌شد، بیشتر جایزه‌ها، جوراب و شانه و آینه و قوری و لیوان و اسباب‌بازی و این چیزها، بود. پوچ خیلی کم داشت ولی بیشترین جایزه‌ها، یک بسته بیسکویت شانسی بود که این یکی دیگر جایزه نداشت.

 

 

«شانسی» شانس می‌آره

همان روز و در همان لحظه‌ای که سردبیر شماره تلفن آقای جهرمی را به دست من داد تماس گرفتم و پس از چند لحظه آقای جهرمی گوشی را به دست گرفت، صدای پیر و خسته ولی لهجه شیرین بوشهری گوش‌نواز بود و خاطره «نیرو» یکی از همکاران قدیمی را زنده کرد، اولین خواسته ما را برای مصاحبه حضوری و عکاسی رد کرد با این توضیح:

«من خیلی پیر شده‌ام، 92 سال دارم، روی ویلچیر نشسته‌ام، قیافه من، عکس من، به درد مجله شما نمی‌خوره، بفرمایید تلفنی با هم حرف بزنیم.»
لحظه‌ای دچار تردید شدم، آدمی با ابن مشخصات نمی‌توانست خواننده پیگیر مجله ما باشد:

- حاج‌آقا، شما مجله ما را از کجا می‌خرید؟

- من، مجله شما را نمی‌خرم، چشمم دیگه آنقده بینایی نداره که مجله بخونه، سواددرست و حسابی هم ندارم، سواد من مکتب‌خونه‌ایه، نوه‌ای دارم که لیسانس صنایع غذایی گرفته و می‌خواد دکتر بشه، ایشون مشترک مجله شما هستند، هر وقت حوصله و سوال داشته باشه می‌آد کنارم می‌شینه و مطالب مجله رو می‌خونه، بیشتر گزارش‌های شما رو ایشون برای من می‌خونه و درباره مطالب شما از من سوال می‌کنه، یکبار درباره تقلب در صنایع غذایی اومد از من چند تا سوال کرن، این دفعه اومد درباره موندگار شدن غذاها در زمان‌های قدیم پرسید و درباره آب‌انبار، به نظرم اومد عکسی که شما چاپ کردین آب‌انبار سید اسماعیل بود، که نزدیکای مغازه ما بود.

- بیسکویت «شانسی» در خیابان بوذرجمهری کنار یک گاراژ اتوبوس بوده؟

- ما اول کارگاهی داشتیم 70 متری در خیابان سیروس، نبش بوذرجمهری، اگر یادتون باشه سر کوچه‌ای بود که به بازار آهنگرا راه داشت، سر کوچه یک مغازه آب مقطع گیری بود، چندمتر اون‌طرف‌تر، کارگاه ما بود که بیسکویت می‌ساختیم که به اسم «شانسی» معروف شده بود، پس از چند سال من از شریکم جدا شدم و اومدم تو بوذرجمهری کنار اون گاراژ  اتوبوسرانی، بیسکویت‌های شانسی رو من راه انداختم، هنوز از بیسکویت‌های «گرجی» و «ویتانا» خبری نبود. تو اون زیرزمین بسته‌بندی می‌کردیم، چند تا خانم بودن که با دست 12 تا بیسکویت رو توی بسته می‌چیدن و درش رو می‌بستن و در جعبه‌های تخته سه‌لایی 50 تا و 100 تایی عمده‌فروشی می‌کردیم، بیسکویت‌های ما رو همه جا بسته‌ای 3 زار «3 قران» می‌فروختن. از این 3 زار، 10 شاهی سود فروشنده و مغازه‌دار بود، 10 شاهی مال عمده‌فروش که 5 شاهی‌اش هزینه حمل و نقل می‌شد و 5 شاهی سود خود او.

- جایزه‌ها رو از کجا می‌دادین؟ با این حساب شما از کجا سود می‌گرفتین؟

سود ما در فروش زیاد بود


حاج‌آقا محمدعلی جهرمی بدون لحظه‌ای درنگ در پاسخ به این پرسش‌های من گفت: قیمت مواد اولیه و تمام‌شده هر بسته بیسکویت 30 شاهی «یک قران و نیم» بود، پنج شاهی را به جایزه‌ها اختصاص دادیم، 2 نوع ساعت جایزه می‌دادیم، یک ساعت رومیزی زنگ‌دار و یک ساعت مچی، از محل همون 5 شاهی‌ها از این ساعت ها می‌خریدیم، جایزه‌های کوچک ما قیمت چندانی نداشت، ولی درنهایت با همان 5 شاهی‌ها این جایزه‌ها داده می‌شد. هر 5 جعبه 100تایی یک ساعت مچی جایزه داشت و هر جعبه 50 تایی یک ساعت رومیزی کوکی زنگ‌دار، شما از اون ساعت‌ها دیدین؟

- بله حاج‌آقا جهرمی، پدرم یکی از این ساعت‌ها برنده شد.

- بفرمایید چی شد به فکر جایزه دادن افتادین اون روزها از این کارها باب نبود؟

- قبل از اینکه بیسکویت‌‌سازی کنیم مردم علاقه‌ای به خرید چنین چیزی نداشتند. بیشتر، مشتری خشکه‌پزی‌ها بودن که نان‌های گرد قندی درست می‌کردن، فکر من بود که با جایزه مردم رو تشویق بکنم بیسکویت بخرن، خود من از یک قناد روسی در خیابان منوچهری یاد گرفتم. می‌دونستم مردم از جایزه گرفتن لذت می‌برن، سود، در فروش زیاد است.

- تا آنجا که یادم هست بیسکویت‌های «شانسی» مزه کاه می‌داد؟

- (باخنده) آرد سبوس دار بود، سبوس زیاد داشت. امروزی‌ها بیسکویت ساقه‌طلایی می‌خورن اونم سبوس داره.

 

 

تشتک مجانی

تولید و فروش بیسکویت «شانسی» در 2 دهه 20 و 30 رواج داشت، اما از اواسط دهه 30 که نوشابه‌سازی رواج پیدا کرد، اول کارخانه «پپسی‌کولا» دایر شد و با تولید انبوه بازار پررونقی پیدا کرد، بعد از «پپسی کولا»، «کوکاکولا» وارد بازار ایران شد، مدیران تولید «کوکاکولا» برای اینکه بخشی از بازار مصرف «پپسی‌کولا» را از آن خود کنند از روش جایزه‌دادن بیسکویت «شانسی» بهره گرفتند، به این ترتیب که زیر لایه پلاستیکی تشتک کلمه «مجانی» را چاپ کردند، حالا صنایع غذایی مدرن و ماشینی شده و 2 کارخانه «پپسی» و «کوکاکولا» تکنیک مدرن بسته‌بندی را در اختیار داشتند، اواسط دهه 30 کارخانه کوکاکولا با همین تشتک‌های «مجانی» توانست بازار فروش را رونق دهد.
این 2 کارخانه سیستم توزیع مدرن داشتند، نوشابه‌ها در پخش سراسری کشور به دست خریدار می‌رسید، یکی از تفریحات مکرر جوان‌ها خرید مکرر کوکاکولا برای دریافت جایزه بود، هرکس که تشتک مجانی پیدا می‌کرد به فروشنده می‌داد و یک شیشه کوکاکولا می‌گرفت. بعضی فروشنده‌ها در اماکن شلوغ مثل سینماها و تئاترها که خریدار وقت و دقت بازبینی تشتک را نداشت خودشان جمع می‌کردند و مجانی‌هارا برای خود برمی‌داشتند، روش تشتک مجانی به‌زودی چنان رونقی گرفت که نوشابه‌سازی‌های دیگر هم ناچار به تقلید شدند.

 

 

سینه‌ریز طلا در حلب قو

در همان اواخر دهه 30 کارخانه نوشابه‌سازی فانتا و کانادادرای دست به ابتکار دیگری زدند، آنها برای فروش و مصرف بیشتر اعلام کردند که تشتک‌ها را یک کیلویی می‌خرند. مردمی که از جایزه گرفتن و پول درآوردن لذت می‌بردند به خاطر فروش تشتک‌ها نوشابه بیشتری می‌خریدند.
اما در اواسط دهه 40 کارخانه روغن نباتی «قو» و بعدها «شاه‌پسند» دست به ابتکار دیگری زدند که بسیار موفق بود و آن گذاشتن سری جواهر در حلب‌های 5 کیلویی (4.5کیلویی) روغن نباتی بود. در آن سال‌ها خانواده‌ها هیچ علاقه‌ای به مصرف روغن نباتی نداشتند، از نظر آنها روغن خوب، روغن کرمانشاهی و کره چوپانی بود، روغن نباتی تا سال‌ها روغن مصرفی خانواده‌های فقیر و کم‌درآمد بود. از آنجا که عمده مصرف‌کننده روغن خانم‌های خانه‌دار هستند، مدیران فروش از علاقه خانم‌ها برای به دست آوردن طلا و جواهر حداکثر بهره را بردند و با اعلام جایزه سری جواهر برای خریداران روغن نباتی توانستند با فروش خوب بازار را از دست رقبا درآورند، در مطبوعات دهه 40 (به‌خصوص مجله‌ها) آگهی‌‌های 4 رنگ و زیبایی چاپ می‌شد که در آن خبر از جایزه سینه‌ریز طلا و یا سری جواهر برای خانم‌ها اعلام شد. وسوسه به دست آوردن این جوایز حتی مخالفین مصرف روغن‌نباتی را خریدارحلب‌های 5 کیلویی «قو» کرده بود.



 

بوقلمون در شکم بره

یکی از تولیدکنندگان صنایع غذایی که برای بخش جوایز از دقیق‌ترین ترفندهای تبلیغاتی استفاده می‌کرد روغن نباتی قو بود، این شرکت در آگهی‌های مفصل که در مطبوعات و رادیو و تلویزیون پخش می‌شد به خریداران حلب کوچولوی قو 5 هزار ریال جایزه نقدی می‌داد، هرکس می‌توانست با پرداخت 285 ریال برای یک حلب روغن نباتی شانس خود را برای جایزه نهایی که یک سری جواهرات به ارزش 500 هزار ریال بود آزمایش می‌کند. شرح این جایزه دادن در بخشی از گزارشی که در شماره 1300 اطلاعات هفتگی (سال 1345) چاپ شد، چنین آمده است:

مرغ در شکم بوقلمون

«در حدود یک ماه قبل مراسم قرعه‌کشی چهارمین سری جوایز حلب کوچولوی قو در تلویزیون ایران انجام گرفت و کلیه کسانی که کارت‌های 2 رنگ آنها به اعداد (0556) و (4918) ختم می‌شد هریک برنده 5 هزار ریال پول نقد شدند، پس از این قرعه‌کشی از برندگان خواسته شد برای دریافت جایزه خود و همچنین شرکت در مراسم قرعه‌کشی یک سری جواهر تمام برلیان به ارزش 500 هزار ریال در تلویزیون ایران حضور یابند. کارخانجات قو برای اینکه از این برندگان خوشبخت پذیرایی کاملی بشود و از انواع و اقسام غذاها در یکی از استودیوهای بزرگ تلویزیون ایران میز مجللی ترتیب داد که در ان غذاهای خوشمزه ای با روغن قو ساخته شده بود. موضوعی که جلب توجه بینندگان تلویزیون را می‌کرد بره بزرگ سرخ‌شده‌ای بود که درون شکمش یک بوقلمون قرار داده بودند و در شکم بوقلمون یک مرغ و در شکم مرغ یک تخم مرغ قرار گرفته بود.»
نکته جالبی که در این گزارش آمد، روابط عمومی روغن نباتی قو از حاج مرتضی مظفریان یکی از مشهورترین جواهرسازان آن روز تهران دعوت کرده بودند که به این مراسم بیاید و ضمن تایید ارزش جواهرات، به برنده پیشنهاد کند که اگر مایل باشد به جای این سری جواهرات برلیان 500 هزار ریال پول نقد همانجا به او بپردازد.
قرعه‌کشی انجام گرفت و خانم ارفع‌الزمان کریمی ساکن تهران خیابان شمیران، داودیه برنده یک سری جواهرات تمام برلیان شد، او پیشنهاد حاج مرتضی مظفریان را پذیرفت  و با این توضیح که می‌تواند با این پول اقوامش را هم در شادی خود شریک کند.

 

توضیح این نکته هم ضروری است که منظور از حلب کوچولو، حلب‌های 4.5 کیلویی بود که خانواده‌های پرجمعیت از آن استفاده می‌کردند. حلب دیگر 18 کیلویی بود که بیشتر جنبه مصرف صنعتی در قنادی‌ها و کیک‌پزی‌ها داشت.

همه جایزه می‌دادند

به گفته کریم ممتاز که در آن سال‌ها در یکی از آژانس‌های تبلیغاتی کار می‌کرد، تب جایزه دادن در اواسط دهه 40 فراگیر شده بود، تقریبا اکثر تولیدکنندگان برای تشویق به خرید جایزه اعلام کرده بودند، خودروسازها، یخچال‌سازها، فروشگاه‌های بزرگ، لوازم آرایشی‌ها و ...
یکی از جالب‌ترین جایزه‌ها ابتکار چای «شهرزاد» بود که به خریداران خود 777 سکه طلا و 777 سکه طلای شهرزاد (سکه‌های مخصوص چای شهرزاد) جایزه هدیه می‌شد.
کریم ممتاز درباره چگونگی این جایزه‌ها به ما می‌گوید:
برای شرکت در قرعه‌کشی بزرگ چای شهرزاد، 3 بریده آرم فارسی قوطی‌های 100 گرمی و یا یک بریده آرم فارسی قوطی‌های 500 گرمی چای شهرزاد لازم بود، خریدار باید این بریده‌ها را به نشانی موسسه چای شهرزاد (در خیابان بوذرجمهری) ارسال می‌کرد. یک جایزه بزرگ به نام جام طلای شهرزاد هم در نظر گرفته شده بود به ارزش 77777 ریال که برنده می‌توانست یا جام را بگیرد با مبلغ 77777 ریال پول نقد.
در آگهی‌ها تاکید شده بود هرچه کارت قرعه‌کشی بیشتر دریافت کنید شانس برنده شدن شما بیشتر می‌شود. استقبال از این ابتکار به حدی زیاد شده بود که بعضی از شرکت‌کنندگان قرعه کشی می‌گفتند به اندازه مصرف یکسال خود چای شهرزاد خریده‌اند. وسوسه جایزه گرفتن، فروش چای را در حد غیر قابل تصوری بالا برده بود.

 


جایزه هم مشتری می‌آورد و هم می‌برد

در مباحث مختلف علم تجارت، تاکید بر اصل فروش و افزایش فروش بسیار آمده است، تولیدکننده بزرگ باید به فروش بزرگ فکر کند و برنامه داشته باشد، دکتر حمید زیرک‌زاده تحلیلگر مسایل اقتصادی می‌گوید:
درک این مساله بسیار ساده است، اگر تولیدکننده‌ای کالای خود را در تیراژ یک میلیون با یک ریال کاهش قیمت وارد بازار کند، سود بیشتری می‌برد به نسبت تولیدکننده‌ای که همان کالا را در تیراژ 300 هزار ولی با یک ریال قیمت بیشتر می‌فروشد، بنابراین هرچقدر تیراژ فروش بالا باشد  هزینه‌ها سرشکن شده و ناچیز می‌شود، به‌خصوص در دنیای صنعتی امروز که ماشین‌ها امکان تیراژ بالا را به راحتی فراهم کرده‌اند، یکی از ترفندهای فروش بالا، ابتکار جایزه دادن است، جایزه‌های وسوسه‌انگیز میل به خرید آن کالا را بالا می‌برد، تیراژ را افزایش می‌دهد و سود بیشتری عاید تولیدکننده می‌کند.
اما مهندس شاهرخ ظهیری بنیانگذار مهرام و چهره شاخص صنایع غذایی ایران به نکته دیگری اشاره دارد:
در هیچ صنعتی به اندازه صنعت غذایی رعایت کیفیت و مرغوبیت کالا اهمیت ندارد، با جایزه دادن می‌توان خانواده‌ای را تشویق به خرید آن کالا کرد. جایزه‌بگیرها یکبار، دوبار حتی ده بار ممکن است به‌خاطر جایزه مثلا رب گوجه فرنگی فلان کارخانه را بخرند، اما اگر کیفیت نباشد برای بار یازدهم دیگر سراغ آن مارک رُب گوجه نمی‌روند.


سابقه جایزه در تجارت سنتی

دکتر ماه‌منظر الهام می‌گوید:
در علم روانشناسی تجارت، مباحث مختلفی درباره تشویق و ترغیب به مصرف کالا داریم، هر انسانی در هر سن و سال و در هر شرایط اجتماعی از دریافت جایزه لذت می‌برد، مدیران فروش صنایع غذایی از گذشته‌های دور با آگاهی از این میل نهادینه‌شده در وجود انسان دست به ابتکار زدند و در هر دوره‌ای با توجه به نیاز روانی مشتری و خریدار و مصرف کننده کوشیدند میل به خرید آن کالا را با جوایز خاص آن دوره بالا ببرند. در صنعت تبلیغات، تقریبا در تمام کشورها از فنون نشات‌گرفته از علم روانشناسی تجارت و با توجه به نیاز عمومی افراد جامعه جایزه می‌دهند. در صنعت غذا این جایزه دادن‌ها اهمیت بیشتری دارد، چراکه مصرف‌کننده تولیدات صنایع غذایی عموم افراد جامعه هستند. هیچ صنعتی به اندازه صنایع غذایی با تیراژ بالا سر و کار ندارد، در واقع این صنعت است که به اندازه تمام افراد جامعه مخاطب دارد، در تجارت سنتی هم جایزه دادن به نوعی رواج دشته، در واقع از قدیمی‌ترین راهکارهای جذب مشتری و فروش بیشتر همین جایزه دادن‌ها بوده است، یکی بخر 2 تا ببر که هم‌اکنون در صنعت دستمال‌کاغذی رایج شده، ریشه در فروش‌های سنتی دارد، اگر یک خرواز گندم بخری قیمت همین است اما اگر دو خروار گندم بخری یک خروار هم جایزه می‌گیری!

 

 

جایزه‌های جهانی‌شده

جایزه دادن به خریداران کالا، خاص صنایع غذایی نبوده، همین حالا در بسیاری از فروشگاه‌های بزرگ (و حتی فروشگاه‌های کوچک) برای تشویق خریدار، جایزه‌هایی در نظر گرفته می‌شود، در دهه 50 که فروشگاه های بزرگ و تولیدکنندگان اروپایی و آمریکایی به بازار مصرف ایران توجه داشتند و بعضی‌ها مثل «مادرکر» به صورت پُستی کالا می‌فروختند یک شماره شانس هم به آنها می‌دادند، این جایزه‌ها مثل بلیت دوسره مسافرت به اروپا و یا اتومبیل و حتی خانه، مشوق خریداران می‌شد و فروش به سرعت بالا می‌رفت.
همزمان با فراگیر شدن جایزه‌ها، گروهی از طنزنویسان و منتقدان اجتماعی این شیوه را نامناسب تشخیص داده و انتقاد می‌کردند که کمپانی‌ها پول را از جیب مردم درمی‌آورند، انتقادها به حدی بالا گرفت که کمپانی‌ها روش جایزه دادن را نیز تغییر دادند، یعنی برای هر جایزه مرحله زمانی خاصی در نظر گرفتندو تاکید کردند این برنامه تشویقی فقط برای آشنایی مردم با کالای مرغوب است، این نظریه وقتی تایید می‌شد که مصرف‌کننده از خرید خود راضی بود و می‌توانست مشتری دائمی کالایی بشود، برای به دست آوردن این موفقیت، لازم بود هرچه بیشتر کیفیت بالا برود و اجناس جایزه‌دار ارزش پولی که برای آن کالا پرداخت می‌شود بیهوده نباشد، در این مرحله رقابت برای افزایش کیفیت فزونی داشته باشد و هزینه گرفته بود.

 

باغ سری، روش سنتی

آیا جایزه دادن به خریدار، خاص عصر صنعتی شدن صنایع غذایی و تولید انبوه بوده است؟ برای پاسخ به این پرسش با چند بازرگان و تولیدکنده صحبت کردیم، هرکس نظر خاص خودش را داشت، اکثرا می‌گفتند اگر اخلاق و انصاف رعایت شود کار بدی نیست، همه ما می‌دانیم که تولید بالا و فروش بیشتر سود بیشتر داردچه بهتر که بخشی از این سود نصیب خریدار شود. اما حاج غلامحسین رفیعی به نکته جالب دیگری اشاره دارد، او می‌گوید:
در گذشته‌های دور که بیشتر فروش‌ها سرباغ بود، یک جایزه به نام «باغ‌سری» وجود داشت یعنی شما وقتی می‌رفتید سرباغ و سر زمین خرید می‌کردید کشاورز خودخواسته و با میل و رضای خود مقداری از همان جنس را با پارو یا با دست (بستگی به نوع خرید شما داشت) روی جنس شما می‌گذاشت، این جایزه خرید از سر زمین یا باغ بود، درواقع مشتری را تشویق می‌کردند که به جای رفتن به در مغازه و خرید از واسطه، از خود کشاورز خرید بشود، در بعضی از میادین محلی میوه و تره‌بار هم که خود روستایی‌ها با زنیبل یا چرخ دستی کالای کشاورزی خود را برای فروش می آوردند، برای تشویق مشتری  دو تا بخر 3 تا ببر، یا 5 کیلو بخر، 6 کیلو ببر را با صدای بلند اعلام می‌کردند. شیوه سنتی شاید هنوز هم در بعضی نقاط ایران وجود داشته باشد، تشویق به خرید از راه جایزه دادن، قدیمی‌ترین ترفند فروش بوده است.


 

امکان تقلب در جایزه‌ها

یک تحلیل‌گر قدیمی می‌گوید هرجا پول باشد و سود باشد وسوسه تقلب هم هست، در مورد جایزه دادن هم امکان تقلب وجود دارد، بعضی از اعلام‌کنندگان جایزه با تبانی جایزه را به خودی می‌دادند یا بعضی از فروشگاه‌های کوچک که خریدار غیر محلی داشتند جایزه را فراموش می‌کردند و یا اسامی برندگان را قلابی اعلام می‌کردند، این روش‌ها امروز دیگر نادر است، چراکه قدرت رسانه‌ها و نظارت عمومی وجود دارد. در مورد برندهای پُرمشتری این کار تقریبا غیرممکن شده است چراکه تقلب در این کار، گاه کل برند را به خطر بدنامی گرفتار می‌کند.
شیوه جایزه دادن در چند سال اخیر رواج تازه‌ای پیدا کرده و حتی تولیدکنندگان برای جذب مشتری بیشتر گروهی از متخصصین را به همکاری دعوت کرده‌اند، آنها پس از بحث و بررسی شرایط اجتماعی و میل و نیاز عمومی مردم، چیزی به عنوان جایزه انتخاب می‌کنند که به تازگی پول نقد، جذاب‌ترین جایزه‌ها شده است.
فروشگاه‌های بزرگ شهروند، سپه، اتکا و .... در چند سال اخیر از شیوه جایزه دادن بهره می‌برند، این کار در ایام عید نوروز، رواج بیشتری دارد، چراکه بازار از خرید داغ است و همه خانواده‌ها با توجه به بودجه و امکاناتی که دارند به خرید می‌روند، چه بهتر از جایی و یا کالایی بخرند که شانس جایزه گرفتن هم داشته باشد.

یحیی امیری

منبع: فودپرس

نظرات (0) کلیک ها: 2394

زندگینامه کارآفرینان برتر ایران بهروز فروتن بنیانگذار شرکت صنایع غذایی بهروز

من بهروز فروتن در سال 1324 در تهران متولد شدم و در امیریه‌ی تهران بزرگ شدم. در سن ده سالگی پدرم را از دست دادم. ایشان رئیس اداره‌ی آگاهی بود البته زمانی که من به دنیا آمدم بازنشسته شده بودند. مهمترین چیزی که از پدرم به یاد دارم این است که می‌گفت انسان باید جوهر کار داشته باشد. در زمانی که ایشان در قید حیات بودند ما از نظر مالی چندان مشکلی نداشتیم با این حال ایشان اصرار داشتند ما در ایام تعطیل کار کنیم. مهم نبود چه کاری انجام می‌دهیم بلکه مهم این بود که با فرهنگ کار آشنا شویم.
از بچگی سختی زندگی را ناخواسته حس کردم قبل از اینکه زندگی را ببینم سختی زندگی برایم نمایان شد به همین دلیل احساس می کنم یک حالت خود ساختگی خاص دارم.

با وجود اینکه بچه ضعیفی بودم، اول کارهای شخصی انجام می‌دادم مثلاً تابستان‌ها شکلات و اسباب بازی می‌فروختم. بعد به دنبال کار فنی رفتم و اکثر مواقع درآمدم را برای مسائل تحصیلی یا هزینه‌ی روزمره مصرف می‌کردم بیشتر درآمدم را هم به مادرم می‌دادم تا برایم پس‌انداز کند. پس از فوت پدرم خیلی از امکانات از ما گرفته شد ولی مادرم با گذشت و عاطفه‌ای که داشت سرپرستی ما را به عهده گرفت. مادرم را هم پانزده سال پیش از دست دادم.  

در هر حال با همه‌ی مشکلاتی که بود من هم درس خواندم و هم کار کردم و از حاصل کارم، درسم را ادامه دادم. مادرم در این کار مرا بسیار تشویق کردند به نظر من هیچ انسانی موفق نمی‌شود مگر اینکه تشویق بشود و یا خودش را باور داشته باشد. تشویق، انگیزه و قدرت و روحیه‌ای  ایجاد می‌کند که انسان بیش از توان جسمی‌اش کار کند.
من وضعیت استثنایی داشتم چون پدرم را از دست داده بودم یک مقدار فکرم جلوتر از ذهنم بود. از درک مفاهیم و راهنمایی دیگران بهترین بهره را می‌بردم و موقعیت را خوب می‌سنجیدم و جلو می‌رفتم.
یک دوره‌ی شبانه‌روزی در اداره وزارت کشاورزی و صنایع معادن بود که دیپلم فنی می‌دادند. اگرچه جدا شدن از خانواده خیلی سخت بود ولی چون من به کار فنی خیلی علاقه داشتم و به آنجا رفتم و در رشته‌ی مدل سازی و ریخته‌گری درس خواندم بعد به کلاس‌های شبانه دانشگاه تهران رفتم و لیسانس مدیریت گرفتم. به این دلیل کلاس‌های شبانه را انتخاب کردم که می‌خواستم روزها کار کنم. سپس معلم آزاد شدم و مدتی بعد امتیاز یک دبیرستان را خریدم و شروع به کار کردم. من از تمام کارهایی که در دوران زندگی‌ام انجام دادم راضی هستم سختی‌ها را پذیرفتم تا بتوانم از خوبی‌ها لذت ببرم. موفقیت‌های من از لابه‌لای شکست‌ها و سختی‌ها به دست آمده است. یک مدیر کسی است که بپذیرد مشکل را باید حل کند و متعهد باشد.

 من کارم را از درون خانه شروع کردم مواد غذایی درست می‌کردم و به فروشگاه‌ها می‌دادم ولی آنها کالاهای من را نمی‌خریدند. بالاخره خانه‌ام را فروختم و با پول آن کار را شروع کردم به تدریج با 11 نفر از بستگانم شریک شدم. در حال حاضر ما نزدیک به 1000 نفر پرسنل داریم و شش نقطه از کشور تحت لیسانس صنایع غذایی بهروز کار می‌کنند.
من در مورد صنایع غذایی اطلاعات فنی نداشتم و بدون داشتن سرمایه و امکانات کار را شروع کردم و جلو رفتم و رمز موفقیت من این بود که از سختی کار لذت می‌بردم و از حضور پر تلاش همکارانم و بودن در بین آنها خوشحال می‌شوم. 

من فکر می‌کنم هر کسی خودش را باور داشته باشد موفق می‌شود. اگر به خودت احترام گذاشتی و برای باورت ایستادگی کردی و در مقابل اشتباهت عذر خواهی کردی خودت را شناخته‌ای. ما باید سعی کنیم نکات منفی و مثبت خودمان را بشناسیم و خودمان را باور داشته باشیم. من زندگی را اول در ذهنم ترسیم می‌کنم و اگر ایرادی داشت آنرا تغییر می‌دهم یعنی روی حرف‌هایم متعصب نیستم و پذیرای حرف‌های دیگران هستم تکامل را در خودم نمی‌بینم بلکه در جمع می‌بینم. ما نباید کار را عار بدانیم ارزش کار باید مهم باشد. من در 45 سال پیش کار را بازی می‌دانستم و این کارها را انجام می‌دادم و امروز هم همین کار را انجام می‌دهم چون امروز هم کار را بازی می‌دانم.

 

نظرات (0) کلیک ها: 2178

خبرنامه

سنجش رضایت مشتری

پیشنهاد فروش به مازند قوطی

رتبه الکسا



پست الکترونیک:

info@mazandcan.com

mazandcan@gmail.com

خبرنامه 

تماس با ما

تلفن: 35722830-011

فكس: 35722831-011

همراه: 6244-730-0911

همراه: 1510-220-0910

همراه: 2025-220-0910